ترس، در حال راه رفتن

بنویسم. اگه ننویسم چیکار کنم؟ نمیدونم از کجا شروع کنم. سرگردون و حیرونم. میخوام یه حقیقت بشنوم. یه حقیقت خوب. دوباره رسیدم به نقطه ای از دایره که همه چیز نسبیه. نقطه ای که من تشنه ی اطمینانم. نمیتونم قدم های بعدی رو ببینم. راجع به قدم بعدیم مطمئن نیستم. دلم میخواد یه چیزی بدونم و تکیه کنم به اون چیز. لازم نیست عالی باشه. کافیه درست باشه و همیشگی. یه چیزی بگو تا بدونم. یه چیزی بگو تا یکم کمتر بترسم. چون کم کم دارم میشم ترس در حال راه رفتن. ای کاش دل توکل داشتم همونطور که مذهبیا میگن. ته دلم خالیه ولی بازم خیلی سنگینه.